این نوشته جهت توضیح بیشتر در رابطه با پست گذشته است؛به دلیل اینکه متوجه شدم گویا
عده ی بی شماری از بچه ها منظور من رو درست متوجه نشدند....:
اگر هر لحظه از زندگیمان باید دفعات بیشماری تکرار شود؛در دنیای بازگشت ابدی ؛هر کاری بار
مسئولیت تحمل ناپذیری را به همراه دارد.و شاید این سنگین ترین بار زندگی باشد.سنگین ترین
بار؛ما را در هم می شکند؛به زیر خود خم می کند و بر روی زمین می فشارد.پس سنگین ترین بار
در عین حال نشانه ی شدید ترین فعالیت زندگی هم هست.بار هر چه سنگین تر باشد ؛زندگی ما
به زمین نزدیک تر ؛واقعی تر و حقیقی تر است.در عوض فقدان کامل بار موجب می شود که
انسان از هوا هم سبک تر شود؛به پرواز در آید ؛از زمین و انسان زمینی دور گردد و به صورت یک
موجود نیمه واقعی در آید و حرکاتش ؛هم آزاد و هم بی معنا شود.
بنابراین کدام را باید انتخاب کرد؟سبکی یا سنگینی؟

به نظر فیلسوف یونانی (پارمنید) که در حدود سال های ۵۴۰ تا ۴۵۰ پیش میلاد مسیح می زیسته
است؛او در منظومه ی خود در باب طبیعت؛جهان را ابدی ؛واحد؛مداوم و بی حرکت توصیف می
کند.او شش قرن قبل از میلاد مسیح این سوال را از خود کرد که به نظر او جهان به عوال متضاد
تقسیم شده است:تاریکی و روشنایی؛کلفتی و نازکی؛گرما و سرما؛هستی و نیستی.او یک
قطب تضاد را مثبت(روشنی؛گرمی؛نازکی؛هستی)و دیگری را منفی می پنداشت.
تقسیم بندی عالم به قطب های مثبت و منفی ؛می تواند از فرط سادگی؛کودکانه به نظر بیاید اما
این پرسش به هیچ وجه کودکانه نیست!!!
سبکی یا سنگینی؛کدام مثبت است؟
پارمنید پاسخ میدهد که سبک مثبت و سنگین منفی است آیا او حق داشت؟؟؟سوال همین
است ؟؟!!!!در این اردوگاه که گاها زیستن در آن اجباری می شود و آدمی را به اسارت میگیرد؛تنها
یک چیز مسلم است:تضاد سنگین و سبک این اردوگاه ؛ اسرار آمیز ترین و مبهم ترین تضادهاست.
گاه در می یابیم که هیچ کس به اندازه ی ما احساس تنهایی و بد بختی نمی کند و به ناگاه در
می یابیم که چقدر عذاب ابدی و شرایط ممتاز فردی ـ یعنی خوشبختی و بدبختی تبدیل پذیر است
و چقدر این دو قطب هستی انسان به یکدیگر نزدیک است .در این اردوگاه خود را با زندانیانی می
یابیم که همیشه نسبت به دیگران به گونه ای درک نشدنی در خود فرو رفه اند و اجساس
کراهت عمیقی می کنند و به این نتیجه میرسیم که اصیل ترین فاجعه ها و مبتذل ترین حادثه ها
تا به این حد حیرت انگیز و به یکدیگر نزدیک است.
مسلما وقتی قطب شمال تقریبا به حدی که مماس باشد؛ به قطب جنوب نزدیک شود ؛ کره ی
زمین از میان خواهد رفت ؛خلائی انسان را در بر خواهد گرفت که او را گیج و منگ می کند و در
برابر جاذبه ی سقوط به تسلیم وا می دارد.اگر عذاب ابدی و شرایط ممتاز فردی با هم یکسان
باشد ؛اگر هیچ تفاوتی میان عالی و پست وجود نداشته باشد ؛هستی بشر حجم و ابعاد خود را
از دست می دهد و به گونه ای تحمل نا پذیر سبک می شود و گاهی در می یابیم که مرگ نیز
پوچ و بی معنا نیست و دارای ارزش واقعی می شود.
درک این که در این عالم و یا شایدم اردوگاه اجباری آزاد هستیم و رسالت اجتماعی نداریم به ما
آرامشی بی نهایت میبخشد .وقتی هر آنچه که در این عالم وجود دارد چه سبک و چه سنگین
اختیاری باشد حتی عشق و کسی ما را مجبور به بسیاری از امور نکند زندگی در این اردوگاه لذت
بخش و آرامش دهنده استت. ولی گاه آرامش را در انتخاب سنگین ترین بار هستی می دانیم
چرا که می خواهیم زندگیمان واقعی تر و حقیق تر باشد و از انسان هستی دور نگردیم ؛ولی اگر
انتخاب این بار سنگین ؛انتخاب خود نباشد و از اجبار و نیاز رو به سوی آن آورده باشیم فاقد ارزش
و معنا میگردد و عذاب دهند و غیر قابل تحمل می شود..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ/ن:این نوشته از خودم هست و تنها قسمت کوتاهی ازآن از فیلسوفی نقل شده است.امیدوارم
که تونسته باشم که منظورم را در این پست رسانده باشم.
پ/ن:از بابت خداحافظی دوست خوبم؛بهار عزیزم که دلیلش رو نمیدونم به شدت ناراحت شدم و
امیدوارم که نظرش عوض بشه..هر کسی ارزش نداره که تو خودت را به خاطرش درگیر و ناراحت کنی.
پ/ن:از مونا خانومی گل هم من بی خبرم ؛اگر کسی ازش خبری داره به من بگه؛چون هم دلم
براش تنگ شده و هم نگرانشم.
پ/ن:دوست عزیز دیگری که ؛دوستیس قدیمی ؛ملودی عشق عزیز؛ از من گله کرده که چرا دیگه
بهش سر نمیزنم ؛من هیچ فردی را فراموش نمی کنیم و امیدوارم که مرا ببخشی.معذرت میخوام و شرمندتم.
پ/ن:به سلی عزیزم هم قبول شدن در کنکور را تبریک میگم و برایش آرزوی موفقیت روز افرون
دارم.
پ/ن:از وحید فیلسوف هم خبری ندارم.وحید کجایی؟؟؟
پ/ن:این پست پر از گم شده بود...همه رو بریزید صندوق پست وقتی پیداشون کردید!!!
شاد باشید.





