هزارتوی تنهایی      

 
آخرین یادداشت ها
من درونی و واهمه.......
از فلسفه تا شعر...
می وزد و می بارد و می گردد و می تابد......
آغاز تباهــــــــــــــــــــــی......
پرتو نگاه.....
کتیبه ی مقدس....
اردوگاه کار اجباری و قطب مثبت و منفی؟؟؟؟؟!!!
اردوگاه کار اجباری....؟؟؟؟
دو شبح...
خلاء.......
بغض.......
راز....
بگذار امشب بگریم....
پشت هر چهره شهریست....
سر چشمه...

آرشیو
اردیبهشت 1387
خرداد 1387
تیر 1387
مرداد 1387
شهریور 1387
مهر 1387
آذر 1387

موضوع بندی
شعر...
دست نوشته های من......

لینک های روزانه
خونه ی ما *وبلاگ گروهی*
تا بی نهایت *وبلاگ دیگر من*
لینک دوستان
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
فلسفه
مجازات
سروش
آقا موشه
اتاق آبی
نقش خیال
چــــپ کوچه
پسر خوانده
آغاز یک پایان
اشک تاریکی
ملودی عشق
خواهر کوچولو
پـــــــــیک نوید
حکایت های من
ناشناس همدل
سوسک طلایی
روشن ترین فانوس
نیمکت تنهایی من
حضرت عشــــــــق
اشک های مسیح
دیوار سیاه و سپید
خــــــــــــــــــــاطره
اشک ها و لبخند ها
شاید تکرار اما شیرین
کمی تا قسمتی جدی
کوتاه ترین ساقه ی کاه
کاش میشد اشک را تهدید کرد
دریای من؛اقیانوس تو و دلفین های زیبا

لوگو
width تصویر بیشتر از 150 پیکسل نباشد.
هزارتوی تنهایی

خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید.
نام کاربری
جستجو در وبلاگ

تعداد بازدیدکنندگان
5392

طراحی قالب

POWERED BY
BlogSky.com
 

آموزش نفوذ در دلها آموزش نفوذ در دلها
روشهای موثر ایجاد علاقه و اصول برقراری روابط صمیمانه را بیاموزید
مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹
مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹ به همراه فیلم زاغه نشین با زیر‌نویس فارسی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

 من درونی و واهمه.......

 

تحت تاثیر قرار دادن شخص یعنی روح خود را به او دادن .کسی که تحت تاثیر قرار گرفته دیگر افکارش در اختیار خود او نیست و در حرارت شخصی اش نمی سوزند.مزایا و محسناتی که کشف کرده است به او تعلق ندارد.عاریتی و اکتسابی است.و هم چنین گناهانش.اگر حقیقتا گناهی وجود داشته باشد نیز عاریتی است.چنین شخصی در واقع مانند انعکاس صوت موسیقی خارجی است؛بازی هایی که دیگری تعلیم میدهد؛اجرا می کند.در صورتی که مقصود اصلی حیات این است که هر کسی ؛شخصا و مستقلا رشد می کند.ما در این دنیا امده ایم که هر یک مانند گلی ؛مستقلا شکفته شویم.در دوره ی ما هر کس از خودش می ترسد.هیچ کس نیست که وظیفه ی اصلی و بدوی ؛یعنی وظیفه ی ای که هر فرد نسبت به خود دارد فراموش نکرده باشد.البته اشخاص خیر هستند که گرسنه ها را سیر می کنند و برهنه ها را لباس می پوشانند.اما روحشان لخت و رذل و پست است.شهامت و جرئت از نژاد ما رفته است.حالا نمی دانم که آیا وقتی با جرئت بوده ایم یا نه؛در هر حال حالا که نیستیم ؛ددو اصلی که ما را اداره می کند ؛عبارتست از:ترس از جامعه که اساس اخلاقی ما است و ترس از خدا که سر مذهب است.....ولی معذالک... و البته فراموش شده....... 

اگر حتی یک نفر جرئت می کرد به مقتضای امیال باطنی و حقیقی اش زیست کند و جسارت این را داشت که تمام احساسات واقعی اش را به معرض ظهور گذارد و کلیه ی افکارش را بدون هیچ گونه تغییر و تزلزل به همان کیفیت که در نهادش آفریده شده شرح دهد و آمالش را لباس عمل بپوشاند ؛تمام دنیا از شادی و کامیابی به جنبش در آمده و تمام محرومیت های اخلاقی که از همان ابتدا در روح ما تزریق شده فراموش می کردیم و دوباره همان ایده آل پاک و تابناک قدیم؛بلکه به مراتب پاکیزه تر و عالیتر متجلی میشد .اما شجاع ترین ما از نفس خود از من درونی خود واهمه دارد.عادت مذموم  و وحشیانه که دنیا به آن خو گرفته و هر چیزی را ناقص و عبث می کنند به این درجه در فرد فرد ما نفوذ کرده است که هر فردی دهاء شخصی خود را مجروح و محروم و ناقص می کند و نمی گذارد شکفته شود.... 

اساس ناکامی های ما در زندگانی همین جلوگیری کردن از رشد طبیعی ماهیت شخص است... 

                                       ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  

+++ نمیدونم به این  تیپ بحث ها علاقه ای دارید یا نه ولی این چند وقتی بود که نوشته بودم و  

 دوست داشتم که شما هم بخونیدش..... 

البته اگر دوست داشتید ادامه اش رو هم براتون می نویسم.... 

موفق باشید......

  18:33 | شهرزاد | دست نوشته های من...... | نظرات [32]

 از فلسفه تا شعر...

 

از فلسفه تا شعر راه بسیاری است... 

در فلسفه هم گاهی شعر های لطیفی است؛مثل این حرف که میگه:خداوند از شدت حضورش مخفی است.در واقع مفهوم این حرف اینه که خداوند اون قدر هست که گویی نیست.اون قدر خضور داره که انگار غایبه.اصلا غیبتش به دلیل شدت حضورشه.میگن خداوند مثل یه صداست که از اول آفرینش تا اخر اون با یه حالت پیوسته در هستی نواخته میشه ؛چنین صدایی رو تا قطع نشه کسی نمی تونه بشنوه!!!!در واقع دائمی بودن صدا مانع شنیدنش میشه..شاید  به همین دلیل  که ما نمیتونیم خداوند رو درک کنیم... ما خیلی از چیزیای دیگه هم به دلیل دائمی بودنشون نمی تونیم درک کنیم...و درک نکردن خداوند بدترین حالت آدمیه...به نظر من این خیال انگیز ترین شعری که انسان  در طول تاریخ سروده.... 

             ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

۱)یک مدتی نبودم..به خاطر سنگینیه درسام..خیلی درس دارم طوری که گاهی وقت خواب هم  

 ندارم... به هر جهت از همتون معذرت می خواهم...

۲)یکی از دوستان فکر کرده که من همیشه این طوری آپ می کنم نه عزیزم این طور نیست... 

 

 

                                                                                                               موفق باشید...

  19:31 | شهرزاد | دست نوشته های من...... | نظرات [10]

 می وزد و می بارد و می گردد و می تابد......

 

هر آدمی دو قلب دارد.قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حضورش بی خبر.  

قلبی که از آن با خبر است؛همان قلبی است که در سینه می تپد؛همان که گاهی می   

شکند؛گاهی می گیرد و گاهی می سوزد؛گاهی سنگ میشود و سخت و سیاه؛و گاهی هم از  

دست میرود.  

با این دل میشود دلبردگی و بیدلی را تجربه کرد.دل سوختگی و دل شکستگی هم توی همین دل 

اتفاق می افتد.سنگدلی و سیاه دلی هم ماجرای همین دل است.  

با این دل است که عاشق می شویم؛با این دل است که دعا می کنیم؛ و گاهی با همین دل  

است که نفرین می کنیم ؛ کینه می ورزیم  و بددل میشویم.  

اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.این قلب اما در سینه جا نمی شود؛ و 

به جای آنکه بتپد ؛می وزد و می بارد و میگردد و می تابد.  

این قلب نه می شکند و نه می سوزد و نه می گیرد؛سیاه و سنگ نمی شود؛از دست هم نمی  

رود.زلال است و جاری؛مثل رود؛مثل نسیم.و آن قدر سبک که هیچ وقت ؛هیچ جا نمی ماند.بالا  

می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد.آدم همیشه از این قلب عقب می ماند.  

این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی ؛او دعا می کند.وقتی تو بد می گویی و  

بیزاری؛او  عشق می ورزد؛وقتی تو می رنجی او می بخشد....  

این قلب کار خودش را می کند ؛نه به احساسات کاری دارد ؛نه به تعلقات؛نه به آنچه می گویی و  

نه به آنچه می خواهی.و آدم ها به خاطر همین دوست داشتنی اند..به خاطر قلب دیگرشان؛به  

خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند

                                                                                     نوشته ای از عرفان نظر آهاری..... 

                       ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

پ/ن:نوشته های عرفان نظر آهاری را تا به حال با این دقت نخوانده بودم... 

نوشته های  خیلی خوبه داره که دلنشینه؛سعی می کنم که بازم از نوشته هاش براتون بزارم... 

  20:30 | شهرزاد | نظرات [35]

 آغاز تباهــــــــــــــــــــــی......

 

از چه سخن بگویم؟؟از چه می توانم سخن بگویم؟؟؟از عصر ظلمت و دروغ؟؟از عصری که سکوتی وحشتناک  همچون دیوار سنگی رو به رویمان ایستاده است؟؟؟از عصری سخن بگویم که حق؛عشق و امید با گفتن تنها یک کلمه ی چهار حرفی؛ (متاسفم)فراموش می شود.در عصری که قبل از آن که بمیری از تهمت زیستن  جنازه ای بیش نیستی ؛با فرصتی بس اندک برای دست و پا زدن ؛برای زیستن دوباره.از عصری سخن  بگویم که دیگر تویی نیستی..گویی فراموش شده ای...حال که نیستی پس بدان که این عصر ؛عصر کثیف ترین انسان ها؛کثیف ترین خنده ها و مستاصل ترین ناله های نا امیدی است.ما بسی کوشیدیم که دریچه ای به سوی دنیای تو بگشاییم؛ما بسی کوشیدیم که با ابلیسی که در درونمان لانه کرده است بجنگیم؛کوشیدیم که باور کنیم ؛نه آمدنمان از روی حساب بود و نه رفتنمان از روی اختیار.خواستیم تو را باور کنیم ولی؛تنها چشمانمان را به زمین تو دوختیم و عشق را در ظلمت حقیقت فرو بردیم.ای صبور؛زیبا ترین حرفهایت را بگو...شاید که هنوز هم گوشهایی برای شنیدن باشد... 

عصری خواهد رسید که آدمی از غریو تو بهراسد و بیدار شود و باور کند که تباهی آغاز گشته است... 

    

                                           ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

عید  سعید فطر مبـــــــــــــــــــــــارک!!!!                                

  01:49 | شهرزاد | دست نوشته های من...... | نظرات [21]

 پرتو نگاه.....

 

همه ی ما نیاز به پرتو ((نگاه))داریم و بر حسب نوع نگاهی که در زندگی خواستار آنیم ؛می توان  

ما را به چهار گروه تقسیم کرد. 

نخستین گروه ؛تعداد بی شماری از چشمان ناشناس را می طلبند و به عبارت دیگر خواستار  

نگاه عموم مردمند. 

در گروه دوم کسانی هستند که اگر در پرتو نگاه جمع کثیری از آشنایان نباشند؛هرگز نمی توانند  

زندگی کنند.این افراد  بدون احساس خستگی میهمانی های عصرانه؛شام و نهار می دهند.این  

ها خوشبخت تر از گروه اول هستند؛زیرا افراد گروه اول اگر مستمعین خود را از دست بدهند؛تصور  

می کنند  که روشنایی در عرصه ی هستی آنان خاموش شده است. و این چیزی است که دیر یا  

زود ؛تقریبا برای همه ی آنان اتفاق می افتد.اما اشخاص گروه دوم همیشه موفق می شوند برای  

خود نگاه هایی به دست آورند. 

پس از آن گروه سوم است؛گروه کسانی که نیاز دارند در پرتو  چشمان یار دلخواه خود زندگی کنند 

وضع آنها به اندازه ی افراد گروه اول خطر ناک است.کافیست که چشمان یار دلخواه بسته شود تا  

عرصه ی هستی آنها نیز در تاریکی فرو رود. 

سرانجام گروه چهارم (یعنی نادر ترین گروه) می آید.کسانی که در پرتو نگاه های خیالی موجودات 

غایب زندگی می کنند.افراد این گروه اغلب در رویا به سر می برند. 

   

                                 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                            

**التماس دعــــــــــــا**

 

  03:03 | شهرزاد | دست نوشته های من...... | نظرات [11]