من با تو تنها نیستم؛هیچ کس با هیچ  کس تنها نیست...شب از ستاره ها تنها تر است...

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
اردوگاه کار اجباری و قطب مثبت و منفی؟؟؟؟؟!!!
یکشنبه 13 مرداد ماه سال 1387

این نوشته جهت توضیح بیشتر  در رابطه با پست گذشته است؛به دلیل اینکه متوجه شدم گویا

عده ی بی شماری از بچه ها منظور من رو درست متوجه نشدند....:

اگر هر لحظه از زندگیمان باید دفعات بیشماری تکرار شود؛در دنیای بازگشت ابدی ؛هر کاری بار

مسئولیت تحمل ناپذیری را به همراه دارد.و شاید این سنگین ترین بار زندگی باشد.سنگین ترین

بار؛ما را در هم می شکند؛به زیر خود خم می کند و بر روی زمین می فشارد.پس سنگین ترین بار

در عین حال نشانه ی شدید ترین فعالیت زندگی هم هست.بار هر چه سنگین تر باشد ؛زندگی ما

 به زمین نزدیک تر ؛واقعی تر و حقیقی تر است.در عوض  فقدان کامل بار موجب می شود که

انسان از هوا هم سبک تر شود؛به پرواز در آید ؛از زمین و انسان زمینی دور گردد و به صورت یک

موجود نیمه واقعی در آید و حرکاتش ؛هم آزاد و هم بی معنا شود.

بنابراین کدام را باید انتخاب کرد؟سبکی یا سنگینی؟

 

 

به نظر فیلسوف یونانی (پارمنید) که در حدود سال های ۵۴۰ تا ۴۵۰ پیش میلاد مسیح می زیسته

 است؛او در منظومه ی خود در باب طبیعت؛جهان را  ابدی ؛واحد؛مداوم  و بی حرکت توصیف می

کند.او شش قرن قبل از میلاد مسیح این سوال را از خود کرد که به نظر او  جهان به عوال  متضاد

تقسیم شده است:تاریکی و روشنایی؛کلفتی و نازکی؛گرما و سرما؛هستی و نیستی.او یک

قطب تضاد را مثبت(روشنی؛گرمی؛نازکی؛هستی)و دیگری را منفی می پنداشت.

تقسیم بندی عالم  به قطب های مثبت و منفی ؛می تواند از فرط سادگی؛کودکانه به نظر بیاید اما

این پرسش به هیچ وجه  کودکانه نیست!!!
سبکی یا سنگینی؛کدام مثبت است؟

پارمنید پاسخ میدهد  که سبک مثبت و سنگین منفی است آیا او حق داشت؟؟؟سوال همین

است ؟؟!!!!در این اردوگاه که گاها  زیستن در آن اجباری می شود و آدمی را به اسارت میگیرد؛تنها

یک چیز مسلم است:تضاد سنگین و سبک این اردوگاه ؛ اسرار آمیز ترین و مبهم ترین تضادهاست.

گاه در می یابیم که هیچ کس به اندازه ی ما احساس تنهایی و بد بختی نمی کند  و  به ناگاه در

می یابیم که چقدر عذاب ابدی و شرایط ممتاز فردی ـ یعنی خوشبختی و بدبختی تبدیل پذیر است

 و چقدر این دو قطب هستی انسان  به یکدیگر نزدیک است .در این اردوگاه خود را با زندانیانی می

 یابیم که همیشه نسبت به دیگران  به گونه ای درک نشدنی  در خود فرو رفه اند و اجساس

کراهت عمیقی می کنند  و به این نتیجه میرسیم که اصیل ترین فاجعه ها و مبتذل ترین حادثه ها

تا به این حد حیرت انگیز و به یکدیگر نزدیک است.

مسلما وقتی قطب شمال  تقریبا به حدی  که مماس باشد؛  به قطب جنوب نزدیک شود ؛ کره ی

زمین از میان خواهد رفت ؛خلائی انسان را در بر خواهد گرفت  که او را گیج و منگ می کند و در

برابر جاذبه ی سقوط  به تسلیم وا می دارد.اگر عذاب ابدی و شرایط ممتاز فردی  با هم یکسان

باشد ؛اگر هیچ تفاوتی میان عالی و پست وجود نداشته باشد ؛هستی بشر حجم و ابعاد خود را

از دست می دهد و به گونه ای تحمل نا پذیر سبک می شود و گاهی در می یابیم که مرگ نیز 

پوچ و بی معنا نیست و دارای ارزش واقعی می شود.

درک این که در این عالم و یا شایدم اردوگاه اجباری آزاد هستیم و رسالت اجتماعی نداریم به ما

آرامشی بی نهایت میبخشد .وقتی هر آنچه که در این عالم وجود دارد چه سبک و چه سنگین

اختیاری باشد حتی عشق و کسی ما را مجبور به بسیاری از امور نکند زندگی در این اردوگاه لذت

 بخش و آرامش دهنده استت. ولی گاه آرامش را در انتخاب سنگین ترین بار هستی  می دانیم 

چرا که می خواهیم زندگیمان واقعی تر و حقیق تر باشد و از انسان هستی دور نگردیم ؛ولی اگر

انتخاب این بار سنگین ؛انتخاب خود نباشد و از  اجبار و نیاز  رو به سوی آن آورده باشیم فاقد ارزش

 و معنا میگردد و عذاب دهند و غیر قابل تحمل می شود..

                              ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ/ن:این نوشته از خودم هست و تنها قسمت کوتاهی ازآن از فیلسوفی نقل شده است.امیدوارم

که تونسته باشم که منظورم را در این پست رسانده باشم. 

پ/ن:از بابت خداحافظی دوست خوبم؛بهار عزیزم که دلیلش رو نمیدونم به شدت ناراحت شدم و

امیدوارم که نظرش عوض بشه..هر کسی ارزش نداره که تو خودت را به خاطرش درگیر و ناراحت کنی.

پ/ن:از مونا خانومی گل هم من بی خبرم ؛اگر کسی ازش خبری داره به من بگه؛چون هم دلم

براش تنگ شده و هم نگرانشم.

پ/ن:دوست عزیز دیگری که ؛دوستیس قدیمی ؛ملودی عشق عزیز؛  از من گله کرده که چرا دیگه

بهش سر نمیزنم ؛من هیچ فردی را فراموش نمی کنیم و امیدوارم که مرا ببخشی.معذرت میخوام و شرمندتم.

پ/ن:به سلی عزیزم هم قبول شدن در  کنکور را تبریک میگم و برایش آرزوی موفقیت روز افرون

دارم.

پ/ن:از  وحید فیلسوف هم خبری ندارم.وحید کجایی؟؟؟
پ/ن:این پست پر از گم شده بود...همه رو بریزید صندوق پست وقتی پیداشون کردید!!!

شاد باشید.

اردوگاه کار اجباری....؟؟؟؟
پنجشنبه 3 مرداد ماه سال 1387

دنیا اردوگاه کار اجباری است که همه در آن مدام شب و روز کنار یکدیگر زندگی می کنند.چرا بگیم

زندگی !!!یکدیگر را تحمل می کنند.شقاوت و خشونت ؛  تزویر و دروغ  تنها خصوصیت فرعی؛و نه ضروری

آن است.

 

اردوگاه کار اجباری یعنی الغای کامل زندگی خصوصی.این اردوگاه یک چیز استثنایی نیست؛چیزی

نیست که موجب شگفتی شود؛بلکه چیزی است بنیادی و واقعی که در آن به دنیا می آییم و فقط

با تمرکز و به کار بردن تمامی نیرویمان می توانیم از آنجا بگذریم.

و شاید هم  گاهی؛ آرزو می کنیم که بایستد....چون گرفتارش شدیم...

بی ربط نوشت:وقتی انسان خود را از آنچه وظیفه و رسالت خود می پنداشته ؛آزاد کند ؛از زندگی

 چه باقی می ماند؟؟؟؟

پ.ن:نگین عزیزم و همچنین داداش امین به من گفتند که گویا قالب قبلی مشکل داشته در 

 قسمت نظر دهی و من قالب را به حالت قبلی برگردوندم..ازشون سپاسگزارم..اگر قالب خوب

سراغ داشتید بهم معرفی کنید.؛ممنون میشم...

پاینده باشید...

                                                                                             شهرزاد

دو شبح...
سه شنبه 25 تیر ماه سال 1387

ریشه ها در خاک....

ریشه ها در آب...

ریشه ها در فریاد......

                                             شب از ارواح سکوت سرشار است

                                             و دست هایی که ارواح را می رانند

                                             و دست هایی که ارواح را به  دور ..

                                                                          به دور دست

                                                                                         می تازنند.

دو شبح در ظلمت

تا مرزهای خستگی رقصیده اند.

-ما رقصیده ایم

                                            تا مرزهای خستگی رقصیده ایم.

دو شبح در ظلمت

در رقصی جادویی؛خستگی ها را باز نموده اند.

ــ ما رقصیده ایم

                             ما خستگی ها را باز نمودده ایم.

                                                                   شب از ارواح سکوت

                                                                                      سرشار است

ریشه ها

                    از فریاد و

رقص ها

                          از خستگی......

                                                                                     استاد شاملو.....

پ/ن:من عاشق شعر های استاد  شاملو هستم و  نیمدونم یهو چی شد اون چه که تو ذهنم بود

 پرید و این شعر جاشو پر کرد....با نوشتن دوبارش کمی سبک شدم..اینم  یه جورایی حرف 

نوشته ای  که می خواستم بزارم  رو میزد.

پ/ن:این روزها پر از خالیم...شاید بشه گفت پر از حرفم ولی  معنایی به  نام سکوت جلومو

میگیره میگه فقط نظاره کن...فقط....پر از فکر..پر از ....

پ/ن:نمی دونم که چرا گاهی بر خلاف اصول خود رفتار می کنیم و از خودمون هم متعجب میشیم.

چرا گاهی هرگز ها ممکن می شوند؟

پ/ن:شاید مدت زمان مدیدی از خیلی از مسایل می گذره ولی بازم نمیتونی حماقت خودتو

ببخشی که در واقع میشه بخشش خودت شاید چون  برخلاف اصول اخلاقی خودت رفتار کردی....

پ/ن:گاهی  از این غمگین میشم که یه افرادی رو به معنای واقعی وجودشون را لمس نکردم و

خیلی زود خداوند ازم گزفتشون....شاید حکمتی داره....

مهم نوشت:ولادت امام علی (ع) زا به همه تبریک میگم مخصوصا به پدرهای گل و پدر های

آینده...خصوصا پدر عزیز خودم...

خلاء.......
چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387

به جهان می نگرم؛جهان را در رخوت دلفریب و معصومانه ای می یابم که ازخود بیگانه است..من از

 سردی این جهان وحشت نکرده ام؛از حیرانی و از خودبیگانگی اش وحشت کرده ام..زاده شدم

دراین جهان تاریک و حال در سلسله ی پیمودن و سوختنم...به جهانی می نگرم که در بستر

عشق می سوزد ...به جهانی می نگرم که در ظلمت بی عدالت مرگ خویش باز هم

سخن نمی گوید..به آسمانی می نگرم که در زمینه ی تاریک خود هیچ ندارد؛حتی سوسوی یک

ستاره ....کاش میدانستم آنچه در دل آسمان نقش بسته چیست...!!!!به این می اندیشم

که جز تصویری از لبخند مهتاب  ؛ کوچه ای دیوانه و گنجشککی نالان در دور دست و دروغ

هیچ نیست..خداوندا؛خاموش نمان...!!!!خدایا مرگ بر آسمان سرودی بلند سر داده

است..میشنوی؟!!!!می شنوی ناله هایش را؟؟؟می شنوی که زندگی سرکش شده است و

دل هاشکسته اند؟؟؟چنگ به آسمان می افکنم و چهره ی ناباورم را به آسمان میدوزم....میدانم

که واپسین لبخند تو یقین است و باور..می دانم....!!!زمانی با خشم و جدل و شایدم

نفرت زیسته ام...ولی حال عشق را در رویای زیستن از تو اصرار می کنم...خواهم ایستاد؛در این

ظلمت وخلاء..در این خاموشی...خواهم ایستاد در این جهان سراسر تزویرو  دورویی ...گویی این

 راه آخرین است.....

مهم نوشت:تا بی نهایت هم آپ شد....(قابل توجه دوستانی که داستان ها رو دنبال می کردند...)